شعرم به پرواز آمده با لحن شیوای غزل
گفتوگو با دکتر ناصر پروانی، استاد کارگاههای شبهای پروانهیی
به مناسبت آخرین کارگاه شبهای پروانهیی سال آخر قرن

دکتر ناصر پروانی بهراستی شخصیتی پروانهیی دارد. جایگاه اداری وی را اگر بشناسیم، وجههی ادبی و هنری ایشان بیشتر مخاطب را شگفتزده میکند. به اتاق کارش که وارد میشویم، و آن لبخند آشنایش را برای جماعت ادبدوست میبینیم، فضای اتاق آنچنان سرشار از روح ادبیات میشود، که زمان پشت در میماند و مکان هم به انجمن شعر بدل میگردد.
به گزارش مفدابهشتی- اگر قرار باشد لقبی برای دکتر پروانی برگزینیم، باید بگوییم: شاعر شیرینسخن.
با آن میزِ شلوغ از کاغذهای رنگارنگ و حجم کارهای آخر سال، تنها یک شاعر برای مصاحبه وقت میگذارد. آن هم مصاحبهی ادبی برای «شبهای پروانهیی»
با حسین نظری در فرصتی سی دقیقهیی درمورد آخرین «نشست انجمن شبهای پروانهیی» آخرین سال قرن که قرار است در روز 25 اسفند ساعت 16 در کافه بهشت دانشگاه هلوم پزشکی شهید بهشتی، با حضور امید صباغ نو برگزار شود، به دفتر دکتر ناصر پروانی رفتیم. متن پیش رو، گفتوگوی ماست با وی:
باقری: چرا این بار شبهای پروانهیی را در روز درگذشت دکتر افشین یداللهی برگزار میکنید؟ برنامهی این نشست قرار است چه باشد؟


پروانی: بسم الله الرحمن الرحیم. عرض سلام و ادب و احترام و خداقوت و خسته نباشید میگویم. یک جملهی قشنگی جایی خواندم که نوشته بود: «شبهای پروانهیی مسیر خود را ادامه میدهد.» به همت بچههای کانونهای فرهنگی دانشگاه، نزدیک به دو سال است که شبهای پروانهیی را آغاز کردیم. سالها بود که من کارگاه شعر در جاهای مختلف داشتم؛ اما در حوزهی نظام پزشکی و کادر درمان با وجود اینکه استعدادهای بسیاری در زمینهی شعر وجود دارد، و بسیاری از پزشکان، کادر درمان، دانشجویان و استادان حوزهی علوم پزشکی به مسایل ادبی و شعر و داستاننویسی و خاطرهنویسی علاقهی فراوانی دارند، کمتر در مجموعهی وزارت بهداشت دیدم که کارگاه یا آموزشی آکادمیک انجام بشود. دانشگاههای غیر علوم پزشکی البته از این دست کارگاهها و انجمنهای ادبی دارند و مرتب هم کارگاههایی در این زمینه برگزار میشود؛ اما در دانشگاههای علوم پزشکی این انجمنها و کارگاهها وجود ندارد، مگر یکی دو تا جشنواره مانند جشنوارهی سیمرغ. من همواره به استادان و رییسان دانشکدههای علوم پزشکی گفتم که این نشستها و کارگاهها برای علوم پزشکی لازم است. درست مانند آموزش خط که دلیل اصلی نیاز دانشجویان و استادان گروه علوم پزشکی، نوشتن به زبان انگلیسی هنگام تحصیل یا تدریس است؛ به گونهیی که در کلام نیز از واژگان و جملههای انگلیسی استفاده میکنند. بنابراین، نیاز بیشتری به آموزش ادب فارسی و خط فارسی دارند.
شاید یکی از رسالتهای شبهای پروانهیی بازگرداندن دانشجویان و استادان حوزهی علوم پزشکی باشد به وطن اصلیشان و گهوارهی زبان فارسی. شبهای پروانهیی با این نیت آغاز شد. بسیار هم از آن نتیجه گرفتیم و دریافتیم اعضای حوزهی علوم پزشکی نهتنها استعدادهای خوبی دارند، بلکه قلمهای خوبی نیز دارند و با پشتکار بسیار به این حوزه علاقهمندند. جلوتر آمدیم و کارگاه هایی تشکیل شد و اکنون سالیست بابت شیوع کرونا که کارگاهها مجازی یا نیمهحضوری شدهاست. خدا کمک کرد و چند جلسه کارگاه مجازی و نیمهحضوری برگزار شد. نزدیک یک ماه پیش در کافه دارالخلافه کارگاه شبهای پروانهیی نیمهحضوری داشتیم. برای عید نوروز و به سبب همزمانی تقریبیِ این کارگاه با روز درگذشت استاد افشین یداللهی که بینهایت دوستداشتنی بودند و هست، و اینکه بچهی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی بودهاست و ما افتخار این را داشتهایم که زمانی عضو هیأت علمیِ این دانشگاه بودند، روز 25 اسفند که برای خود من بسیار روز دردناکیست و یادآور خاطرهی سانحهی رانندگی و خبر درگذشتشان، گفتیم هفتسینی با شعر داشته باشیم. با اعضای کانون که مشورت کردیم، سالروز درگذشت استاد یداللهی را پیشنهاد داشتند. آقای امید صباغ نو که از دوستان نزدیک من و از شاعران ملی هستند، و علاقهمند به کارگاه شعر «شبهای پروانهیی»، پیشنهاد شد یک جلسهیی را با هم کارگاه داشته باشیم، کافه بهشت دانشگاه هم همیشه میزبان خوب ما بوده، و شب چلهی ما در آنجا برگزار شد و بچههای بسیار خوبی مثل اعضای کانون ادبیِ ما دارند، این میزبانی را قبول کردند، که امیدوارم برنامهی خوب نیمهحضوری و مجازی البته همزمان داشته باشیم. قاعدتاً از صفحهی اینستاگرامی معاونت دانشجویی و فرهنگی دانشگاه و کانونها و من و جناب صباغ نو پخش زنده خواهد شد.
باقری: ترکیب کانونها و شبهای پروانهیی با جناب دکتر پروانی با چه مناسبتی اتفاق افتاد؟
پروانی: منظورتان این است که زلف ما کی به کانون گره خورده؟
باقری: بله دقیقاً منظور همین است.
پروانی: اصلاً من دانشجویان را بسیار دوست دارم. معروف است که همه یک کودک درون دارند؛ من یک دانشجوی درون دارم. کاش انسان تا آخر زندگی همیشه دانشجو بماند. هر شخصیت و کاراکتری یک سری المانهایی دارد که تابلو و یترین آن شخصیت است. شخصیت دانشجو در ذهن همهی ما شخصیتی جستوجوگرِ پویشگرِ پویای خستگیناپذیرِ پرتلاشِ باانعطاف و با فکرهای نو هست. اگر ما بتوانیم تا هفتاد هشتاد سالگی شخصیت دانشجویمان را حفظ کنیم، انسانهای روبهجلویی هستیم، دانشجو مانند کوهنوردی هست که در مسیر صعود قله قرار دارد. واقعیت این است که من علاقهمند بودم خودم را به دانشجویان بچسبانم. حس خوبی که از دیدن، مصاحبت و داشتن کلاس با دانشجویان میگیرم، ازز طرف دیگر، معتقدم دوست انسان را در بورس نگه میدارد. کسانی که همیشه پیشرو هستند، به عقیدهی من رفیقدوست و رفیقباز هستند و دانشجو دوست من هست. بیشتر دانشجویان از دوستان من هستند و مطمئن هستم اگر شبهای پروانهیی انتفاعی داشته، 95درصد من سود بردهام و شاید با ارفاق 5درصد دانشجو نکتههای کوچکی را از من منتفع شده باشند، و امیدوارم این انتفاع همچنان ادامه پیدا کند و سالیان سال در خدمت دانشجویان باشیم.


حسین نظری به گفتوگو وارد شد و گفت: نمیخواهم وقت مصاحبه را با مداهنه بگیرم؛ اما واقعیت امر این است که ما بودیم که همیشه از این شبها سود بردهایم و دنبال جناب دکتر بودیم که با ما همراه باشند.
باقری: درمورد این شب خاص که عصر روز دوشنبه 25 اسفند برگزار میشود، اگر توضیحی دارید بفرمایید.
پروانی: همیشه این نشستها به همراه کارگاه بوده؛ یعنی شیوهی کارگاهیِ من، آموزش همراه مشارکت بسیار هنرجویان شرکتکننده در نشست است. من ملزم میکنم کسانی که در کارگاه شرکت کردهاند، مشارکت بیش از 95درصدی در گفتوگوها داشته باشند. درواقع از بارش افکار همدیگر ما چیزهایی را میآموزیم. آن میانهها نکتههای تکنیکی هم گفته میشود در حد بضاعت اندک خودم. اغلب شعرخوانی داریم هم به صورت حضوری، هم مجازی، و در حین شعرخوانیها برخی نکتههای آموزشی، مناسب حال و هوای آن شعر به شاعر گفته میشود.
باقری: مهمان ویژه جناب آقای امید صباغ نو است؟
پروانی: چون زمان محدود است، چون اگر تعداد مهمانان ویژه افزایش پیدا کند، از یک اقیانوس تنها وقت میشود یک لیوان برداریم و حسرتی برایمان میماند. بنابراین، سعی میکنیم از یک اقیانوس دستکم به اندازهی یک رودخانه یا دریاچه به دست آوریم. امید صباغ نو عزیز را بسیار دوست دارم هم خودش هم شعرهایش. ترانههای بسیار خوبی دارد و من امیدوارم در شب پروانهییِ ما بتوانیم استفادهی وافی از ایشان ببریم.
باقری: اگر مشغلههای آخر سال اجازه میدهد که خاطرهی خاصی از شبهای پروانهیی را به یاد آورید، خوشحال میشویم برای مخاطبان بفرمایید.
حسین نظری به کمک دکتر پروانی آمد و خاطرهی غزل را به یاد وی آورد.
پروانی: در یک دوره از کارگاههای شبهای پروانهیی بود که مشغول آموزش البهای کلاسیک بودم، تا در یک کارگاه نوبت به عشق خود من یعنی غزل رسید. من درس آن روز را اینچنین آغاز کردم. گفتم: امروز از یک دوستداشتنی بسیار زیبا میخواهم با شما صحبت کنم. بانویی که پرچمدار شعر است. اگر ایشان نباشند، ما درکل شعری نداریم. از لطافت ایشان میخواهم صبحت کنم. میخواهم از سیمای ایشان و زیبایی موهایش صحبت کنم. میخواه از حسی که هر بند انگشتاش به من تزریق میکند حرف بزنم.... همین طور به تعریف ادامه دادم، و همه هم منتظر بودند که ببیند من از کدام بانو حرف میزنم. خلاصه صبرشان لبریز شد و گفتند: استاد، اسماش را بگویید! من هم برای تهییج داستان گفتم: حالا صبر کنید! باز هم تشنهتر بشوید. به اسماش هم میرسیم. در توصیف آن بانوی معمایی گفتم و گفتم و درنهایت معرفی کردم: امروز روز غزل دوستداشتنیِ من است. نگو یکی از اعضای نشست خانمی بود با نام غزل. بعد از این جملهی من همه برگشتند به سمت غزل و آن دختر نازنین ناگهان با حجم نگاه همهی اعضای کارگاه روبهرو شد. من همانجا بداهه برای اینکه نگاهها از او برگردد، سرودم: غزل ز غصه دور باش، شبیه مثنوی شدی...؛ اما نشد که او را از آن فضاهی سنگین نگاهها بیرون بیاوریم. این خاطره را که تکرار کردم، یاد یکی از شعرهایم افتادم که حسن ختام سخنانم برای شما و مخاطبان این گفتوگو می خوانم:
امشب دوباره شاعرم، آغوش من جای غزل
با تو دوباره باز شد در ذهن من پای غزل
با تو تمام واژهها از عشق میگویند و بس
شبهای بیشعری شده یکباره شبهای غزل
شاعر، نه شاعر نیستم. نقاش احساس خودم
با رنگ تو بر بوم دل زیباست سیمای غزل
امشب قلم آرامتر لبهای دفتر را گرفت
شاید گرفته دفترم طعمی ز لب های غزل
یک بار با دل فکر کن! تا مثل من عاشق شوی
مجنون شدن دیوانگیست از دست لیلای غزل
در دفتر شعر دلت جای دل من در کجاست
شاید شبیه قافیه پایین پاهای غزل
پروانه بودن درد نیست بیچارگی مطلق است
شعرم به پرواز آمده با لحن شیوای غزل
نظر